عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

سوز عشقت جگر همی‌سوزد

تاب رویت نظر همی‌سوزد

تو چه دانی که آتش رخ تو

نظر اندر بصر همی‌سوزد

هر چه در دیده بیش ریزم آب

دل مسکین بتر همی‌سوزد

آنچنان سوخته جگر شده‌ام

که دلم بر جگر همی‌سوزد

هجر تو هر چه یابد از دل و جان

همه در یکدگر همی‌سوزد

همچو شمعی در آب دیده دلم

هر شبی تا سحر همی‌سوزد