عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

بی‌رخ تو زلف دین به شانه نیارزد

بی‌لب تو مرغ جان به دانه نیارزد

کشتن ما را مجوی هیچ بهانه

زآن که به اندیشه بهانه نیارزد

بارگهی را که نقد همت او شد

عرش به قفل در خزانه نیارزد

مملکی را که شاه خوی خوش اوست

مشک مگر در رکاب خانه نیارزد

مطرب تو زهره باد گر چه به بزمت

زهره به ابریشم چغانه نیارزد

گر تو نباشی سوار معرکه صنع

ابلق گیتی به تازیانه نیارزد