عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۹

طریق عشق تو پایان ندارد

دلم درد تو را درمان ندارد

نجویم جان که جان جستن وبال است

بر آن کس کاو چنان جانان ندارد

به راه عاشقی شرط آن چنان است

که مرد درد جانان جان ندارد

نمی‌دانند شرط کفر کفار

چرا زلفت دبیرستان ندارد

به غمزه کار ایشان راست می‌دار

اگر زلفت سر ایشان ندارد

همه کفری تو و دور است ایمان

از آن کس کاو به تو ایمان ندارد

به غفلت تا نپنداری که عشقت

هزاران خانه ویران ندارد

سر سامان ندارد عاشق تو

چه دارد کاو سر و سامان ندارد

فراقت را بگو آهسته‌تر باش

اگر با مرگ من پیمان ندارد

وصالت را ندیدم هیچ نامه

که نام صبر بر عنوان ندارد

نباشد هیچ دردی عاشقان را

که در عشقت عمادی آن ندارد