عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۷

چه کرده‌ام که سزای من است هجرانت

چه گفته‌ام که به خون من است فرمانت

که خاست در طلب تو که حلقه زلفت

ز خون او بنشاده است گرد میدانت

بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت

که سوختی همه آفاق و نیست تاوانت

مباد از غم هجران تو دلم زآن بیش

نصیب خصم خداوند باد هجرانت

ایا کمال‌پذیری که دارد آزادی

ز اختلاف زمین اعتدال ارکانت