چه کردهام که سزای من است هجرانت
چه گفتهام که به خون من است فرمانت
که خاست در طلب تو که حلقه زلفت
ز خون او بنشاده است گرد میدانت
بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت
که سوختی همه آفاق و نیست تاوانت
مباد از غم هجران تو دلم زآن بیش
نصیب خصم خداوند باد هجرانت
ایا کمالپذیری که دارد آزادی
ز اختلاف زمین اعتدال ارکانت