عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۲

مرا عشق تو از من جان بپرداخت

همه تاریکی از روشن بپرداخت

به عشقت هر که چون من گشت مسرور

ز بار عقل و جان گردن بپرداخت

دلت در لافگاه سست عهدی

به عشوه سخت از آهن بپرداخت

غمت را دوست دارم زآن که مهرش

مرا از دوست وز دشمن بپرداخت

به جزع از دیگران جان بر که لعلت

به یک خنده ز کار من بپرداخت

عمادی تا به سودای تو پیوست

فرشته گشت زاهریمن بپرداخت