کاری است مرا و نیست یاری
بییار که را برفت کاری
بگستت میان جانم از غم
در جستن غمگسار یاری
سیمرغ میان مردم آید
گر بوی برد ز غمگساری
الا ز برای خستن تو
بر روی زمین نرست خاری
گفتم بگذار حق من گفت
امروز کجاست حقگزاری
آزرده یار و انتظارم
مشناس چو انتظار یاری
چون من دو هزار بیش بینی
در هر کنجی در انتظاری
دانی چه قرار داده با من
از من جانی وز او کناری
از بهر پناه مینیاید
جز عزالدوله شهریاری
عبدالواحد که گوش کردون
نشنید چون او زمانهداری
ای آن که نزاد چون تو هرگز
از مادر ملک بختیاری
بیوفق مراد تو نپوید
لیلی به جنیب نوبهاری
چون شربت کین تو ندانم
در حلق زمانه بدگواری
آن جا که قرار دل نماند
ناچار بود چنین قراری
در خانه عشق چون عمادی
هرگز ننشست سوگواری
سرمایه ز دشمن تو گیرد
هر جا عیبی است یا عواری
پیرایه ز حضرت تو دارد
هر جا شرمی است یا وقاری
روزی که جهان فراهم آرد
اسباب نمونه کارزاری
دریای خروش جوش گیرد
میخندد مرگ بر کناری
افروختن سنان نماید
بر هر تاری زبان ماری
بازد ز سر بریده در خون
نراد سپهر ده هزاری
افتد ز شرار نیکخواهت
در خرگه مشتری شراری
پیرامن او ظفر برآید
ماننده آهنینحصاری
گاه از فلکش بود ثنایی
گاه از ملکش بود نثاری
بر جامه روزگار یابی
خنجر پودی و تیر تاری
ای آن که ز درگه نوالت
نومید نشد امیدواری
رسوای محک ز سیرت توست
هر جا دغلی است کم عیاری
هر چند که خواستار من هست
هر جا ملک است کامکاری
جز من همه کس پیاده باشد
در منقبت چو تو سواری
دانم دانی که در نماید
چون تو مردی ز خواستاری
بر هر قدمی نهاده دولت
دامی ز پی چو من شکاری
با این همه جز تو را ندانم
دارنده خود به هر شماری
بر من جز تو که راست منت
از خردی تا بزرگواری
در سابقه خدمتی ندارم
کآن راست مجال اعتباری
دست حدثان اگر نیارد
در خانه عمر من دماری
در مدح تو پرورم نهالی
دانش برگی حیات باری
در سایه او دهم روان را
از جمله جهل زینهاری
از بهر تو آمد آفرینش
از بهر گلی بود بهاری
زاین بیش نیافت خاطر من
از بحر ثنای تو گذاری