عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۳۷

بر آنی که غم بر دل من گماری

من از غم نترسم بیا تا چه داری

ننالم ز غم گر چه بسیار باشد

ولیکن بنالم ز بی‌غمگساری

به سوگند گفتی که خونت بریزم

ز سوگند بگذر به قول استواری

عجب می‌گدازد دل پر فریبت

که زنده مرا در جهان می‌گذاری

به تو من سلام وفا می‌رسانم

به من تو پیام جفا می‌گزاری

مرا روزگار از غمت چون رهاندی

که سرمایه فتنه روزگاری

به روی نکو باد چشم تو روشن

اگر چه مرا شد ز تو روز تاری

نیارم که با خوی تو باز کوشم

چنان می‌نماید که تو هم نیاری

اگر در جفا اوفتد پایمردی

وگر در وفا ایستد دست یاری

تو را پای بوسم که از طالع من

به بوسیدن لب سر اندر نیاری

ز عشق تو زارم چگونه نباشم

که شرط بزرگ است در عشق زاری

ز خواری هجر تو سر بر نتابم

که رسم قدیم است در هجر خواری

که با تو بس آمد که همچون عمادی

به هر حال در کار خود مرد کاری

به آیین نگاری به شکرانه باید

که مدح خداوند بر جان نگاری

قسیم دوم راد محمود بُزغُش

که بر چرخ رایش کند بردباری

اگر عزم او آفتابی برآرد

بود پیش او آسمان زینهاری

وگر حزم او سایبانی بسازد

ببیند ز خورشید ذره شماری

ز بس خون که از چشم بدخواهش آمد

نیابد قضا در جهان بی‌شماری

ایا نیک عهدی که هرگز نباشد

بدی را بر طبع تو خواستاری

هر آن کس که آید به زنهار مهرت

ببیند ز ایام زنهار خواری

ز گردی که از سم اسب تو خیزد

فلک را تمنا بود خاکساری

به آزادگان زمین پیشوایی

ز فرزانگان زمان یادگاری

همه تن سپر کرد دینار ازیرا

که با او سخای تو شد کار زاری

کمینه فروغی ز دست تو شب را

برانگیزد از جامه سوگواری