ای به جمال تو جهان لافزن
خلق همه بنده تو خاصه من
رهبر صد عارضه آسمان
زلف تو بر عارض همچون سمن
پیرهن از بهر چه پوشی که هست
نور تو بر پیرهنت پیرهن
نیست کسی کز تو چو چوگان نشد
رو همه جا گوی به میدان فکن
چون به سوی لطف خرامی به قهر
خون عمادی طلب از خویشتن
به ز ملازم شدن خدمتش
نفی فنا را نبود هیچ فن
شاخ سخن را نبود هیچ بر
تا ز ثنای تو نسازد چمن
خصم تو ماهی است و گرنه چراست
پیرهنش جوشن و جوشن کفن
شمع به رنگ عدوی توست از آنک
هست سرافراز به گردن زدن
عیب ندارم ز خموشی از آنک
برتر از این نیست محل سخن