عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۲۹

نخست نیست که گردون مرا سپرد به غم

مرا و غم را هرگز جدا نداشت ز هم

سپید تاب چو شمشیر زابتدا زادم

سیاه‌روی شدم زانتها به سان قلم

منم که از پس تیمار بهتر است مرا

هزار بار ز باغ وجود داغ عدم

اگر به گوهر آدم سرشته‌اند مرا

بسی ره است ز من تا به گوهر آدم

اگر سلامت ماه است از او ندیدم نور

و گر سعادت بحر است از او ندیدم نم

هزار منزل حیرت گذشته‌ام بل بیش

دو دست یک دل و یک دم ندیده‌ام یک دم

ندامت است مرا دام فضل بی‌حاصل

جراحت است مرا نام عقل بی‌مرهم

سپهر زیر قدم شد مرا ز قدر نه زآن

که آتش دل من بس بلند کرد علم

خمیده پشتم در روی تنگی منزل

مرا بساید پشتم اگر نباشد خم

بر آسمان می‌ساید سرم که تنگ تر است

ز رنج بر من گیتی ز حلقه خاتم

فلک برای من انبار می‌نهد ز جفا

جهان برای من اندوه می‌خرد به سلم

نه زآن عجب که مرا هیچ بر نیاید کار

عجب‌تر آن که چگونه همی‌برآرم دم

چنان ز دادگران نیست روزیم که اگر

به من رسد نوشروان دهد عنان ستم

امیدوارم با این همه بلا ز جهان

که آزمودم او را به عهد نامحکم

اگر چه هم آخر بگذرم نیارم گفت

به گوشه‌ای بنشینم خموش آخر هم