عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۲۷

ای عشق تو را جهان مسلم

خاک در تو چو جان مکرم

با حسن تو هر چه خوب‌تر زشت

با عشق تو هر چه بیش‌تر کم

در لعل تو شرط عمر مضمر

در جزع تو شرح فتنه و غم

آزار گزینی و جفا نیز

آزرم نداری و وفا هم

عالم ز نهیب غمزه تو

فریادکنان ز نسل آدم

تا عشق تو در دل عمادی است

آمیخته رنگ شادی از غم

در عرصه‌گه غمت شمرده

شیطان و ملائک رمارم

سوی رخ تو همیشه خورشید

ای کشته چو من هزار ارحم

حسن تو تو را مبارک آمد

چون عید خدایگان اعظم

قطب ملکان عماد دولت

کز صرف زمانه شد مسلم

شاهی که جراید سعادت

از کلک وفاق اوست معجم

سهمش بخرد ز مشتری سعد

مهرش ببرد ز آسمان خم

ای گرده ره تو توتیایی

کز دیده داد و دین برد نم

اندر سر تیغ او دماغی است

کز نافه جان و تن برد سم

کف تو گواه دولت ماست

عیسی به هنر گواه مریم

دست دل تو ز روی عصمت

در سینه جبرئیل محکم

ای زخم حوادث فلک را

در عین عنایت تو مرهم

بر دل زخم عداوت تو

صد بار بتر ز زخم ارقم

راحت صد ساله در بر توست

با کعبه نکوتر است زمزم

در باغ امید کشت سبزت

فارغ ز سیه سپید عالم

چون خاتم شد سپهر نامت

بردیده نوشت همچو خاتم

وقت است که در خزانه یابی

خاص از پی بخششی دمادم

از قرصه آفتاب دینار

وز دایره ستاره درهم

از نور کف تو کرد خورشید

پیراهن روزگار معلم

ای عید مصحف زمانه

شد بنده مصحف محرم

زیرا بنساخت اندر این عهد

این مدح به شرط خویش درهم

لیکن نکند به عید دیگر

از جوی سخن به مدح تو نم

یادت به جلال و قدر جاوید

بر گنبد آفتاب طارم