دست در هم نمیکند کارم
پایمردی نمیکند یارم
چه کنم قحط مردم است آوخ
با که گویم که راست کن کارم
کار من بد بُده است و هر که بود
کار هر کس چنین نپندارم
خون و مالم حلال میدارند
جرمم این است عاشق زارم
نه چو پرگار غم شده است دلم
بر چه طالع زدند پرگارم
گر بر آرم به خرمی نفسی
عشق گوید که این نه انگارم
نیک عهدی کجا به دست آرم
کآخر کار او نیازارم
نیستم روی آن که در همه عمر
روی در روی دوستی آرم
بر دلارام عرضه کردم حال
تا دهد رونقی به بازارم
گفتمش آن ندارم اندر عشق
بیش از این در فراق نگذارم
گفت جان میده و حدیث مکن
به خدای ار جواب این دارم
چه جوابش دهم معاذالله
بر در او نه مرد این کارم
جان نداده وصال میجویم
راست به کم عیار عیارم
زخم را رخنه کرده شمشیرم
وزن را گوشه گشته معیارم
چون بباید گرفت شاهینم
چون بباید پرید مردارم
رنج تن را به دل هوا خواهم
درد دل را به جان خریدارم
درد در کاسهام که قلاشم
دست بر کیسهام که طرارم
لقبم دادهاند سلطانی
چون عمادی چرا چنین خوارم
همه عیبم جز آن که در ثنا
بر سر میربار میبارم
عز دین خدای قتلغ ابه
که ز انعام او گرانبارم
در هنر خواجه جهانم از آنک
به غلامیّ اوست اقرارم
تا نسوزم چو کاه دیوارش
کاهبرگی نبود مقدارم
ای بلند اختری که تیغت گفت
دو رخت را شمار تیمارم
سعد و نحسی که در جهان بینی
از من آید که آسمان دارم
ثابتم نام میر بارشناس
سر اعدای اوست سیارم
نتواند درود دست فنا
آن چه در باغ مملکت کارم
منظر عز و قصر دولت را
جلد بنا و نیک معمارم
مجلسافروز بخت و اقبالم
گردنافراز تخت احرارم
از سنانت خروش میآید
که سر روزگار میخارم
منم آن اژدها که گردون را
به گه خشم میر مسمارم
ای بهشتآیتی که کینت گفت
ظفرآسای و سعیکردارم
چون به تو میرسم همه فخرم
چون ز تو بگذرم همه عارم
اعتمادم بر آستانه توست
که به او حق عمر بگذارم
جز به تقلید تو نپذرفتند
زیر کان زمانه اشعارم
از تو سلطان شناختم گر نه
من به سلطان کجا سزاوارم
نخورم غم چرا خورم چو تویی
از پی هر مراد غمخوارم
برمگردان نظر ز جانب من
که به درگاه تو به زنهارم
نصرتم کن که با جهان دو روی
سخت یکبارگیست پیکارم
دل سپردم به خاک درگه تو
جان بماندهاست نیز بسپارم
چه نکردی به جان من ز کرم
من به مهرت چگونه نگسارم
به هوا گفتم این سخن نه به زر
خود توان برد بوی گفتارم
گفتم ار جز به درگه تو رسد
طعنه آید مرا ز دستارم
هیچ عیبم مکن چو ناله کنم
مرهمی آورم که افگارم
نان منت نمیتوانم خورد
زاین سبب خاسته است تیمارم
گر شناسم به از تو مخلوقی
از وفا و حفاظ بیزارم
تا گریبان من نگیرد مرگ
دامن تو ز دست نگذارم
تا قیامت بمان که نیست مرا
به از این آرزو ز دادارم