ای به رخ همچو گل مایه شمس و قمر
وای به لب همچو مل گوهر شهد و شکر
دیده به چشم جفا درد من از هیچ کم
کرده به روی نکو کار من از بد بتر
خسته خشم تو عقل از نظر ناتمام
بسته زلف تو جان در گره مختصر
هیچ نگاری به حسن منزلت تو نداشت
مرتبت خود بدان مصلحت خود نگر
گلبن و نرگس مشو جمله سر و چشم کور
کشته و کشتی مباش جمله تن و گوش کر
پشت جهان روی توست گر نشود رای تو
پیش وفا راهزن سوی جفا راهبر
گر چه تو ناحقگزار تشنه خون منی
از تو نجویم گریز کز تو ندارم گذر
حسن تو را یار گشت گنبد پیروزهرنگ
صبر مرا یار باد خسرو پیروزگر
شاه عماد دول کز کف و از طبع اوست
نخل سنا را رطب باغ خرد را شجر
شاهی کز فر او تا که زمین جای اوست
بر ز برین جوهر است پایه زرین گهر
کوکب اعدای او روی در آفت نهاد
همچو به هنگام رزم کوکب روی سپر
هر که بر اسب نیاز تاخت به درگاه او
از بر او جست آز همچو خر از نیشتر
با تو کجا بس بود خصم تو کاندر جهان
هیچ بزی را نبود گوشت ز پی چربتر
شمله روی علم پشت سپاه تو را
هدیه کند هر نفس شعله نور ظفر
گر چه به میدان فخر خاک ره توست اثیر
نیست در ایوان عجب نزد تو از تو اثر
ای به تو گشته به پا صف شرف را علم
وای به تو گشته پدید چشم لطف را بصر
مرغ ثنای توراست بر شجر شعر من
مشرق در زیر بال مغرب در زیر پر
شاخ امید مراست بر چمن لطف تو
حرمت دینی ورق نعمت عقبی ثمر
سعی تو بر خوان جود حرص مرا کرد سیر
تا نشود بر طمع هر دم جایی دگر
نام من از آب تو گشت روان جا به جا
کی شوم از بهر نان همچو سگان در به در
سرد بود در حرم کردن ساز حرام
زشت بود در بهشت جستن نار سقر
کین تو گر ذرهای بر طرف شب رسد
گم شود اندر جهان نام و نشان سحر
ما حضر بخت توست ملک جهان پیش تو
پیش تو معذور باد بخت از این ماحضر
عز و جلال و بقا مالش نام تواند
ره نبرد پیش مدح خاطر از این بیشتر