رایگان رخ نمینماید یار
به سخن راست مینگردد کار
از عتاب و قریب او فریاد
وز حساب و کتاب و زنهار
با دل است این جدل نه با قالب
با سر است این سخن نه با دستار
میپذیرد کنار و بوس ولیک
از پی عمر کو پذیرفتار؟
گفتم آزرم بوسه پندارم
گفت من فارغم تو میپندار
گفت زر گفتم این میاندیشم
گفت کو گفتم این امید مدار
یار میجویم و نمییابم
در جهان چیست کیمیا جز یار
کاشکی کرده بودمی یک عیش
چون غمم خواست شد برون ز هزار
از چنین زندگی که آن من است
میکنم چون عمادی استغفار
دانی ای همنشین که چیست مرا
آرزو زآن نگار خوشگفتار
بوسه آب خواه دست بشوی
کافرم گر کنم حدیث کنار
بوسه جایی فریضه میباید
بوسه باشد علاج عاشق زار
گر لب دوست نیست به زآن هست
سم اسب خدایگان کبار
بخت بخش زمانه فخرالدین
کز حوالی او گریزد عار
آن که بر چشم او نداند شد
دیده آفتاب را مسمار
وآن که جز کین او نداند کرد
آسمان رو نورد چون طومار
گر به معیار جود او سنجند
ذره باشد فلک زهی معیار
ای به دولت ز تیغ مهرافروز
ای ز دانش ز عمر برخوردار
میپرد گرد مشرق و مغرب
مرغ حکم تو چرخ در منقار
گر به وقت تو بخل را پرسند
که تویی بخل کافر مکار
به سر تو که از نهیب کفت
نکند بیهزار چوب اقرار
تا کفت با سخا معاشر شد
بخل را یار نیست جز تیمار
از سنان تو از پی مریخ
آینه کرد چرخ آینهوار
خویشتن را در او تواند دید
چون بشسته بود ز خون رخسار
بیهوای تو در دماغ بشر
نکند سایه ابر دانش بار
هر که را مستی از سیاست توست
سر جدا تن جدا شود هوشیار
ای ز راه تو توتیا برده
چشم شرع محمد مختار
آن گل از درگه تو داند رست
که گریبان او نگیرد خار
از تو آسان غنی توان گشتن
خدمت تو که را بود دشوار
سخت کوشم به خدمت تو بلی
که کنم کار خویش همچو نگار
بامدادی که از خروش به گوش
قاصد اید که تخم نیک بکار
پردلان جان به نرخ آب دهند
تا کنند آب روی را بسیار
چون ستونه کند چنان که بود
زیر او دور گنبد دوار
در سم اسب ذره ذره شود
جگر روزگار مردمخوار
در غبار وغا مدد یابد
آب شمشیر زآتش پیکار
چرخ ترسا لباس در شیون
کند زا موی زنگیان زنار
صلح پی گم کند چنان که از او
نتوان یافت در جهان آثار
کله آهنین به شعله برق
مشتری را چو خف کند دستار
آشناور شود اجل در خون
جان به جان کندن افکند به کنار
مرگ دامن چو چنگ در دندان
سوی نای گلو برد هنجار
منقطع گردد از آن امید کز او
به هم آرند مرهم و افگار
رشتهای کردهاند در نیزه
اختران سپهر سلسلهوار
تا نباشد جواز رایت او
ندهد شهریار نصرت بار
تو به گرز گران گذار کنی
قاف تا قاف دهر مغز انبار
نگذاری نشان بدگهران
چون برآری حسام گوهربار
ظفر آید به ناوک تو چنانک
همچو پیکان زره در او سوفار
ای زر دانش از کرامت تو
گشته در طبع من تمام عیار
بر تو دارم قباله کرمی
که به شرعی درافکند انکار
مدت آن قباله شد پایان
با کرم گوی حق من بگزار
به تو بر تو همی دهم سوگند
که مرا جز به خویشتن مسپار
هستی آگه که اندر این صنعت
نیست چون من میان هفت و چهار
من چه گویم که در همه معنی
بیش دانی در آسمان اسرار
هر چه در حق من ز کرده توست
تا قیامت نکردمی انکار
آسمان برگ فتنه میسازد
تو بسی زو قویتری مگذار
زآن سوی چرخ اگر چه نیست خبر
عزم را گو برو خبر بازآر
از حوادث زمانه را برهان
پیش گردون ز حزم کن دیوار
مایه مدحت تو هست ولیک
بیش از این نیست پایه گفتار