عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۲۱

گنبد مشکین شده است چرخ ز بوی بهار

غالیه پیوند گشت باد چو گیسوی یار

جدول تقویم باغ کرد هوا پر نقط

قلسه زرین گل کرد صبا بر کنار

ترک فریب است برگ از کله بوستان

حرف نشاط است سرو بر ورق جویبار

زآتش لاله شمار سوخت سحرگه بخور

قرصه خورشید را خلخله کرد از بخار

دی به تمنای دوست خیمه به باغی زدم

تا به کف آرم گلی از رخ او یادگار

از سر دل سوزگی فاخته آمد به من

داد مرا از سخن شربت انده‌گسار

گفت به احوال خویش سخت فرومانده‌ای

گفتم تدبیر گفت سست نبودن به کار

گفت در اندوه عشق شحنه کار تو کیست

گفتم صبر است گفت صبر کند زیر بار

گفت نپنداشتم کار تو را با خلل

گفتم شکر است گفت شکر بسی گشت زار

گفت نگویی که پیست با تو دلارام را ؟

گفتم عهد است گفت نیست به عهد استوار

گفت فراوان غم است نامزد تو ز عشق

گفتم چند است گفت عاشق و غم را شمار ؟

پیش شکوفه شدم ریختن آغاز کرد

گفتم این چیست گفت قاعده روزگار

یاسمن اندر عرق راند بر آهنگ او

گفتم مشتاب گفت قافله بربست بار

سبزه میان سرشک موج نماینده بود

گفتم دریاست گفت چون غم تو بی‌کنار

لاله پدیدار شد رنگ قبا چون عقیق

گفتم چون است گفت ریخته انتظار

نرگس چون چشم دوست غمزه به من برگماشت

گفتم زنهار گفت شرط بود زینهار

بر چمن از پای بط بود فراوان رقم

گفتم مهر است گفت قالب دست چنار

گل ز سر طنز گفت چیست به دامن تو را

گفتم زر است گفت نیست به این اختصار

بوالعجب آمد به چشم شکل بنفشه مرا

گفتم این چیست گفت حلقه زلف نگار

گرد رخ شنبلید داشت نسیم از بهشت

گفتم مشک است گفت خاک در شهریار

خسرو گردون‌کمند شاه جهان‌پهلوان

آن که کند کوه را هیبت او اشک‌بار

بزم گمانی نبرد بهتر از او کامران

رزم نشانی نداد برتر از او کامکار

ای در میمون تو همچو خرد حق‌شناس

وای کف رخشان تو همچو هنر حق‌گذار

کین تو آورد راه یافتن موی لیل

مهر تو آورد رسم شستن روی نهار

چاشت‌گهی کز خروش خاک بجوشد چو آب

وز علم رنگ رنگ باد نماید چو نار

دوش فلک را ز گرد نعل دهد طیلسان

گوش یلان را ز مغز گرز دهد گوشوار

بر کتف کشتگان دام نماید زره

ناوک پرخون در او گشته نوان مرغ‌وار

تیر کند عزم راه از پی رسم وداع

قامت او را کمان آورد اندر کنار

جامه جان و خرد تیر بشوید ز خون

میوه سمع و بصر تیغ بریزد ز بار

ناخنه آرد به چشم روز دل افروز را

جوشن ناخن نمای در کف خون و غبار

رای جهان‌دیدگان هر گرهی را جدا

در در هر مصلحت پند دهد صدهزار

ای دلتان بوالفضول کار مدارید خُرد

وای سرتان پر خمار خصم مدارید خوار

کوس چو افسونگران درس عزیمت کند

بر خط پیمان او نیزه نهد سر چو مار

بر سر هر نیزه‌ات پرچم گوید منم

طره خاتون فتح در تتق کارزار

تا شود اندر زمین صورت خصمت نهان

در سر پیکان کنی صورت مرگ‌آشکار

صعب محالی بود رهبر بدخواه تو

گر سپر آهنین پیش تو گیرد حصار

در کف او گر سپر قله ثهلان بود

هم نشود گاه زخم بازوی تو شرمسار

پنجه بربط شود پنجه شیر عرین

چون تو گوزن‌افگنی شیروش اندر شکار

ای اثر کین تو پشت شکن‌تر ز دام

وای نظر قهر تو چون مرد‌فکن‌تر ز خار

وز سر تعظیم کرد قدر تو ترتیب آنک

ماه پیاده شود چون تو بباشی سوار

باد و گل و آب و نار هیچ نزایند بیش

گر نبود بخت تو قابله هر چهار

یاد ز یال تو کرد چرخ چو کردند دست

در کمر یکدگر رستم و اسفندیار

گر نشدی در نیام تیغ تو از ننگ وقت

کی رودی در جهان فتنه خلیع العذار

نیست شگفت ار تو را ننگ شریکان دون

گفت دریغی مکن ملک جهان خواستار

گر طلبی راه آنک ملک جهان برکنی

دست درافکن به زور در کمر کوهسار

از پس روز سخا همت تو برنکرد

در شب روی و ریا مشعله افتخار

تا شود انبوه‌تر در گهت از بندگان

مرغ سقنقور گشت در چگل و قندهار

از در تو بگذرم چون گذرم کز هوا

جز به ثنای تو نیست یک نفسم را گذار

کس نتواند گرفت چون تو عیار سخن

دانم و دانی که نیست گفته من کم‌عیار

گشت معین مرا از کرمت خون بها

زآن که در این شعر مرد خاطر من جان‌سپار

در هوس مدح تو جان من است این سخن

کرده به دست زبان بر سر عالم نثار

بر در تو می‌رود عمر عمادی خوش است

گر چه یقین داند آنک عمر نباشد دو بار

گر چه قوی‌دشمنی قصد تو دارد چه باک

گو به کمینه غلام تا کندش تار و مار

چون بود امر از خدای طیر ابابیل را

بر در بیت الحرام پیل شود سنگسار

تا طلب عیش تو فرض ندید آفتاب

توده گل را نداد بر در تو روز بار

چون ننهد هیچ وهم مدح تو را خاتمت

خاطر من شد به عجز خاتمه اختصار