قد قامت القیامه کجا عشق داد بار
بل عشق صعبتر ز قیامت هزاربار
اول قدم که عشق پیاده کند زود
آخر نفس بود که شود بر فلک سوار
کشتی کائنات در این بحر غرقه شد
بیآن که اوفتاد یکی تخته بر کنار
زآن نطفهای که شد ازل آبستن از ابد
مقصود عشق بود نه این هفت و پنج و چار
گر عاشقی مترس زآتش به سان شیر
شمشیروار رو سوی آتش نه شیروار
چون باد خاکساری خود را به دیده جوی
تا گردی اندر آتش چون تیغ آبدار
بگری که عنکبوت سعادت همیتند
در خانه نجات به از آب دیده تار
از لا طلب لطیفه این ارزو از آنک
با کلبتین لا بود این شمع را شرار
لا را بغل گشاده از آن شد که عشق را
در بارگاه امر گرفته است از کنار
با دین بساز زآن که در این منزل کثیف
دلسوزتر ز دین نتوان دید غمگسار
در بند جاه و آب مکن سینه رشک زای
وز حرص کار و بار مکن دیده اشکبار
مگزین قبول خلق چو دینار با دو روی
مفکن بساط ملک چو ضحاک با دو مار
اندر میان تابه توبه چو دانه شو
تا رقص و نعره تو بود عین اعتذار
از لیل و از نهار به یک بارگی ببر
اندر کنار لیل سپر عشوه نهار
چون باز چشم دوخته پای آر پنج روز
تاسوده پی تو شود دست شهریار
شهد حدیث شاهد خود شهد دان از آنک
قلب است نقد قالب تو همچو روزگار
ذوالفقر شو که دست جهاد علی عشق
برندهتر ز فقر ندیدهاست ذوالفقار
اسلام را وداع مکن در سماع اگر
در فهم تو حبل متین است زلف یار
از پایه جفا بشو آنگاه تن بشوی
پیرایه وفا بخر آنگاه سر بخار
آن گه کبود پوش چو گردون که همچو او
از مهر تاج سازی و از ماه گوشوار
امروز نوش باده فردا به قحف وی
امسال روی سال دگر بین به چشم پار
چون یخ مشو فسرده به جوش آی چون فقاع
بیرون از سر و قدم اندر هوا گذار
بسیار بشنوی و نیاموزی ای عجب
کاین راه اتفاق شناسد نه اختیار
با این همه امید مبین کاندر این مقام
نتوان شناختن شب جلوه به روز تار
بر کفش دیگری چه گزی نقطهای به عیب
چون هست بر رخ تو از آن نقطه صدهزار
نزدیک خود مباش که بس دور نیست آنک
اندر جهان فرود برآید ز تو دمار
ای شیخ انتقام از این شوخ منتقم
وای عمر مستغات از این عمر مستعار
مگرو به این غزاله گلروی خارپشت
منگر به این نواله خوشطعم بدگوار
کاری دگر برآیدت از اقتضای وقت
خود را منه محل کرامات زینهار
در زین متاز پهنه که سست است بارگی
در صف مرو برهنه که سخت است روزگار
دست از پی دعا چه برآری پس از نماز
دل را به پیش پای شیاطین فکنده خوار
از خط یا عبادی اگر خیط بایدت
شو دستزن به دامن عبادی استوار
فرزانهای که در همت احوال بهتر است
از آفریدگان ببر نه از آفریدگار
شاه جلال را نکت وعظ او سریر
زر جمال را سخن عذب او عیار
دوران اسم او شود اسلام را جمال
باران رسم او دهد ایام را بهار
بحر است از آن شده است در آشفته کار او
نبود عجب که باشد آشوب در بحار
کوه از برای صحبت زر میخورد تبر
گر نه چه کینه آدمیان را ز کوهسار
بازار او شکسته نگردد به قول خصم
خورشید را ز راه کجا افکند غبار
ای زحمتت مکابره قهر دیو باش
وی رحمتت مصادره لطف کردگار
انگار داور است چهها گفتهای بگوی
پندار محشر است چه آوردهای بیار
بینی سپید دستی صوم و صلوة زود
گر دیرتر سیاه کنی روی افتخار
یا رب تویی گواه عمادی بر این سخن
سرمایه رضای تو کرده است خواستار
گر عمر مختصر شودش باک نیست هیچ
محجوب دار همت او را ز اختصار
مقصد مساز درد دلش را به فیض خویش
زآنجا که اعتذار نزاید ز اعتبار
صافی مییی که تیره شب اندر شعاع او
گردد به چشم کور پی مور آشکار
زآن می که نور ماه گر از عکس او بود
با مه خسوف را نبود هیچ گونه کار
گر در دهان مار چکد قطرهای از او
آب حیات را حسد آید به زهرمار