عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۵

آرام دل و جان من این خوش پسرانند

کوته نظران حاصل این نکته ندانند

محبوب جملیند ازیرا به جمالند

منظور جلالند چنین خوب از آنند

گاهی به حلاوت چو شکر در دل خلقند

گاهی به ملاحت به نمک شور جهانند

در صورت خوبان اثر لطف الهی

آن ها که ندیدند مگر بی‌بصرانند

گر بر خبر افتاد خراب می عشقی

آن را خبری هست و دگر بی‌خبرانند

عشاق تو ای سرو خرامان همه چون گل

بر بوی تو ای دوست همه جامه‌درانند

زآن روی که از لطف سراسر همه آنی

اندر پیت افتاده همه طالب آنند

ما را ز بر خویش مران کاهل تنعم

شرطی‌ست که سایل ز بر خویش نرانند

دیدم که ز هر گوشه گروهی چو عمادی

در روی تو از دور ز حسرت نگرانند

گفتم که به دام آورم آن آهوی وحشی

هر لحظه رقیبان حسودش برمانند

خلقی ز غمش دل به هلاکت بنهادند

آن نیز برآنم که همه خلق برآنند