عشق تو هر روز شوری در جهان میافکند
زآن که رویت آتش اندر آسمان میافکند
طره تو چاک در جیب فلک میآورد
غمزه تو خاک در چشم روان میافکند
سفته میخواهیم دل را تا چرا چاک تو نیست
سوی سینه چشم ما الماس از آن میافکند
کیمیای عشق ما گر برد عشقت گو ببر
عشق تو ما را نه اول این زمان میافکند
ما یقین دانیم کز تو نیست ما را هیچ روی
این دل آشفته ما را در گمان میافکند
شد عمادی بنده تو گر چه نام او به کفر
نام عشقشت در زبان این و آن میافکند
از تو خشنود است زیرا طبع او را عشق تو
در ثنای خسرو مازندران میافکند
شاه سیفالدین عمادالدوله کز تعظیم او
در کف خود هر چه خواهد رایگان میافکند
رای میمونش بر اسب عزم در صف ثبات
چون ثوابت آسمان را در عنان میافکند
شعر من جز در مدیح تو نباشد لاجرم
فرش عز از قیروان تا قیروان میافکند
دانی از مرغان کدامین بگسلاند مثل خویش
آن که جوزه از برون آشیان میافکند
هر که اندر جان و دل آتشفروز کین توست
دود محنت در دیار دودمان میافکند
دولت تو نقص نپذیرد به آن کز روی لطف
از قبولت بر رخ بنده نشان میافکند
عزم تو بر دیدگاه حصن حزم دشمنت
آهک اندر دیدههای دیدهبان میافکند
هر که خاک پای تو در دیده جان مینهد
نزد من در ثمین در خاکدان میافکند
شاد باش ای شهریاری کز سیاست بر درت
چرخ بار کبریا بر استان میافکند
گفته من مینماید این سخن لیکن تو راست
زآن که اقبالت مرا آن بر زبان میافکند
زخم شمشیر فریدون است کز تایید بخت
نام نیکو بر درفش کاویان میافکند
بر قیاس من زمانه بر در تو هر زمان
شاعر ناجنس را در امتحان میافکند
خصم شیر آهنگ سگ فعل تو را روز وغا
گرد اسبت لرزه اندر استخوان میافکند
کی عجب کز فر مولود رسول هاشمی
زلزله در خاله نوشیروان میافکند
از ضرورت دان که طبع من ز بهر مدح تو
زورق حرف و عبارت بر کران میافکند
زآن که هر ساعت معانی تو در بازار لطف
صد هزاران در معنی در میان میافکند