عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۳

هر که را عشقت اختیار کند

بی‌قراری بر او قرار کند

گل رخسار تو به دست خیال

دیده‌ها را ز خواب خار کند

نه عجب گر ز شعبده هوست

چشمم از آرزو هزار کند

انتظارم مده که آتش و آب

نکند آن چه انتظار کند

روزگار از تو دور کرد مرا

روزگار این چنین هزار کند

کو کسی از برای راحت من

خاک بر فرق روزگار کند

هر که را کردگار کرد عزیز

نتواند کسی که خوار کند

نیست آن باده باد پرزن را

که رخ چرخ پرغبار کند

نیکویی کن بدان که با رویت

نیکویی عهد استوار کند

بوی زلفت به هر کجا که رسید

صفت بوی شهریار کند

شاه شمس عماد دین و دول

که به دو عالم افتخار کند

ملکی خسرویی خداوندی

که کفش طعنه در بحار کند

ای شهی کز رکاب عالی تو

عقل فعال گوشوار کند

یعلم الله که دشمنان تو را

از تمنای خود خمار کند

چشم زخمی که بود هست یقین

که دلالت بر اقتدار کند

چون پلنگی شکار خواهد کرد

قامت خویشتن نزار کند

ناف آهو به آن سبب بویاست

که طرب دردمند زار کند

پیش دانا زبان شدت وی

قصه راحت بهار کند

ای هنر‌پروری که حشمت تو

دیده را بر بصر حصار کند

گر چه تو خسرویی سرافرازی

با تو دعوت ز گیر و دار کند

نه عجب گر چه سگ چغانه زند

این عجب‌تر که بز شکار کند

به فغانم ز لطف تو که تو را

در چنین حال بردبار کند

چون قمر کاستن بود آن را

که به چشم کسان قمار کند

هر کجا از برای دیدن شیر

لشکری عزم مرغزار کند

ای بسا ریشخند‌ها که فلک

بر تکاپوی خر سوار کند

گر چه نزدیک عقل معذور است

مار بچه که فعل مار کند

از پی مدح و ذم دشمن و دوست

هر کجا نطق کارزار کند

ای علی قدر نیست کس چو رهی

که زبان را چو ذوالفقار کند

ای سخا‌پیشه‌ای که نور کفت

هفتمین چرخ پرشرار کند

هر زمان شعر خویش را به هوا

بنده از مدح تو شعار کند

بی‌هوا خاطری برای خدا

در چوبین کجا نثار کند

هر چه نقش وجود یافت که آن

نه رضای تو خواستار کند

به خدای و رسول و نعمت تو

که از آن نعمتش گذار کند

لاله دل باشد آن که جز پیشت

قامت خود بفنشه‌وار کند

عید را مهرگان به میدان تاخت

تا ز درگاه تو مدار کند

تا مگر سعی تو به عید رضا

مهرگان را امیدوار کند

به همه حال جان خواجه‌صفت

بندگی تو اخیتار کند

بیش از این نیست حد نطق، سزاست

که سخن عزم اختصار کند

پس از این نکته‌ای که پای آرد

دست در حد کردگار کند