چون نوبت حسن تو در آمد
فریاد ز عاشقان بر آمد
طوطی جمال را لب تو
در دامن عشق شکر آمد
کشتی نیاز را دل من
در بحر غم تو لنگر آمد
بپذیر مرا که خسروان را
بسیار شکار لاغر آمد
گفتی که بخند چون رسد غم
این رسم کنون مگر در آمد
درویش کنار و بوسه باشد
آن کس که ز غم توانگر آمد
اندیشه تو مرا مبارک
چون عید شه مظفر آمد
عبدالرحمان که آفرینش
با همت او محقر آمد
با حمله باز هیبت او
شاهین قضا کبوتر آمد
ای آن که به معرکه سنانت
دوزنده چشم اختر آمد
در لفظ فروغ آتش آرد
آن چه از کرم تو بر زر آمد
رای تو عروس مملکت را
در گردن و گوش زیور آمد
در عشق مناقب تو خامه
سرمست به روی دفتر آمد
آنجا که نتافت طالع تو
تاریخ سعادت ابتر آمد
تو و آنجا که نرفت یرلغ تو
منشور ظفر مزور آمد
تو دست از سر هر که برگرفتی
هر سو که بتاخت در سر آمد
امروز که از خجسته فالی
باده به سلام ساغر آمد
آن بهر بدی که هشت رگ را
بر سینه از چوب نشتر آمد
وان بیست و چهار زه کمان را
ده خادم تیز پیکر آمد
در چنبر چرخ برد غلغل
سازی که ز پوست چنبر آمد
شمشیر ترا سخن فراوان
این هر دو از چرخ اخضر آمد
من با تو نیم برابر ار چه
شمشیر و سخن برابر آمد
تو آن ملکی که دین و دنیا
در خاک در تو مضمر آمد
اندیشه مکن که چون عمادی
بر روی زمین سخنور آمد
سوگند خورم بدان خدایی
کز گنبد عقل برتر آمد
چون بلبل حکم او بنالید
آواز الله اکبر آمد
گر هرگز بر سریر دولت
زیبنده تر از تو سرور آمد
جائیست مدیح تو که آنجا
گفتار چو حلقه بر درآمد