ره میبریم و دیده به رهبر نمیرسد
کان میکنیم و تیشه به گوهر نمیرسد
مالش دهیم خاک سیه را به آب سرخ
چون دستمان به زردی اختر نمیرسد
بینامه هدایت تو در طریق شمع
پیک سخن به منزل باور نمیرسد
بر درگه تو از خط مصحف رسید هجر
هر کاو به وصلت از خط ساغر نمیرسد
از شور موج حادثه در بحر آرزو
کشتی انتظار به معبر نمیرسد
در بخششی که بر در تو حکم کردهاند
آن را که سر عشق رسد سر نمیرسد
از لافهای مدعیان تو هیچ لاف
در لاف گرد خاطر مکدر نمیرسد
گیریم بر در تو گریبان خویشتن
چون دستمان به دامن داور نمیرسد
در جستجوی عزت تو از عروس علم
زی ما گذشت ناله و زیور نمیرسد
عشقت چو شیر میدود و جان به ما جهد
چون سگ همیدوید و بدان در نمیرسد
رخسار ما به دست غم تو چو خور شده است
زیرا که دست ما به سوی زر نمیرسد
در خانه شکایت ما بوی عود آه
از بیم تو به تارک مجمر نمیرسد
قانع به شکل گاو صدف گشتهایم از آنک
ما را نصیب عنبر و گوهر نمیرسد
بر پایه سریر تو گر جان نداد بوس
عذرش قبول کن که مگر بر نمیرسد
تعبیر رمز عشق میاموز عقل را
از بهر آن که یک کلمه در نمیرسد
ذوق شراب عشق تو در هر سحرگهی
الا به کام مفخر کشور نمیرسد
رنگ دورنگ گوهر عبادی آن که زاو
صد خیر میرسد که یکی شر نمیرسد
بیعقد عنبرینه مدحش ز هیچ کلک
مشک شرف به عارض دفتر نمیرسد
ای خلد مجلسی که تو را نیست هیچ لفظ
کز وی به ما معاینه کوثر نمیرسد
بیچشمه صلاح تو در بوستان زهد
لاله نمیشکوفد و عبهر نمیرسد
پرگاروار گرد سر خود دوان شود
هر دل که بر در تو چو مسطر نمیرسد
بیهر سه حرف نام تو در چارسوی تخت
کس در یگانگی به دو گوهر نمیرسد
در هم نساخت ذوق حسود تو زورقی
کش بادبان به منزل لنگر نمیرسد
آن جا که گشت مجلس قدر تو منعقد
روح الامین به سایه منبر نمیرسد
این در که در سخن تو گشادی عجب مدان
گر آسمان چو حلقه بر این در نمیرسد
جان هم پدید گردد چون تو شدی پدید
سلطان رسید چیست که لشکر نمیرسد؟
آن جامهای که چرخ بدرد به دست صبح
بیقرب آفتاب رفوگر نمیرسد
نزد مریض کین بقراط مصلحت
بینسخه طریفل خنجر نمیرسد
در جاه تو که میرسد؟ آگاه نیستند
باری به حیله، چرخ مدور نمیرسد
در نوبهار شرع، ز قول تو راستتر
در باغ اعتقاد صنوبر نمیرسد
گویی که خور به مجلس تو خاک گشت از آنک
بیلون گونه گشت به خاور نمیرسد
دُر از عبارت تو پر از شرم خجلت است
لیکن به شرم و خجلت شکر نمیرسد
ای شاعر جلال تو آثار آگهی
کز من فزون به شعر سخنور نمیرسد
چونان ز شرح غایت مدح تو عاجزم
کاین بیت من به بیتی دیگر نمیرسد
ناهیدگاه نطق چو جوزا برون نظم
وقت سخن به طبع رهی بر نمیرسد
یا رب به فضل توست که باران شعر من
در کشت مدح هیچ سخنور نمیرسد
بیگانهوار طبع مرا از در طمع
چون رزق بیشتر ز مقدر نمیرسد