عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح قوام الدین وزیر

ای ندیده چشم گیتی چون تو مرد

دست قدرت عالم از بهر تو کرد

عشرهای مصحف مجد تو را

بیشتر باید ز گردون لاجورد

جز به فرمان تو نتواند نشست

مهره این سیم سیما تخت نرد

بر سپهر هفتمین تیغ زحل

از نم کلک تو شد زنگار خورد

بر فلک از سهم تو مریخ‌وار

در دریچه پنجه دولت نورد

عیب دشمن از تو ظاهر می‌شود

گر به گرد تو نگردد گو مگرد

منکر آیینه باشد مرد کور

دشمن آیینه باشد روی زرد

صد هزاران جفت زاید عقل را

سم شبدیز تو از یک ذره گرد

چون چنین دانم کجا گویم تو را

ای چو عقل از کل مخلوقات فرد