عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۵

تو را چنان که تویی دیده در نمی‌یابد

بصر ز نور تو بر تو ظفر نمی‌یابد

ز تو چگونه خبر شد دل مرا کز لطف

طراز پیرهن از تو خبر نمی‌یابد

خراب گشت جهان از نهیب غمزه تو

لبت ز بهر چه این کار در نمی‌یابد

عمادی از پی جنگ سپاه هجرانت

ز جوی دیده قوی‌تر حشر نمی‌یابد

غم فراق تو گر تخم پیله نیست چرا

حیات جز به وصال بشر نمی‌یابد

زبون توست جهان زآن که بر زیان تو هیچ

فزون ز مدح شه دادگر نمی‌یابد

عماد دولت عالی که چشم دولت و دین

برون ز بارگه او بصر نمی‌یابد

ایا شهی که بر اوراق روزنامه تو

فرشته یک نقط از شین شر نمی‌یابد

هر آن که با تو دورویی گرفت چون شمشیر

ز بهر تیغ حوادث سپر نمی‌یابد

نهاد رخت عدوی تو بر سر از پی آنک

سوی سقر به کری اسب و خر نمی‌یابد

برون ز باغ دل تو خدای می‌داند

که در جهان سخا یک شجر نمی‌یابد

تو را ز پی دگری منزلت فزون‌تر نیست

ولیکن اسب سخن زاین گذر نمی‌یابد