عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۴

حسن را جز که به روی تو گرفتار مباد

عشق را جز بر سر کوی تواش بار مباد

مرغ بستان ملائک که جهان دانه اوست

جز به دام سر زلف تو گرفتار مباد

گو گران باد به طوق کرمت گردن جان

پشت امید ز جود تو گرانبار مباد

ماه اگر بر در تو لاف غلامی نزند

پای او را پس از این قوت رفتار مباد

وقت گل چون ملکان رخت سوی باغ برند

نزهت دیده تو جز گل رخسار مباد

قسمت ذات تو از دور فلک سور بود

از جهان بهره خصم تو به جز دار مباد

سینه جان که نهان خانه گنج غم توست

جز به نوک سر مژگان تو افگار مباد

هر که از جام جهان تو به یک جرعه رسد

تا قیامت ز می لعل تو هشیار مباد

دل من در سر زلفت به فغان می‌گوید

ای عزیزان دل کس در دهن مار مباد

ذوق عشق رخ تو خسته‌دلان می‌دانند

عشق تو جز به دل خسته سزاوار مباد

گر مرا عشق تو از دیده گرامی‌تر هست

دیده را با رخ تو وعده دیدار مباد

من خریدار تو گشتم به دل و جان و مرا

به جز اقبال شهنشاه خریدار مباد

شاه اُزبک ملک عادل و سلطان جهان

که جهان را به جز او سرور و سردار مباد

تا به توقیع مبارک خط فرمان ندهی

در تن دایره جای سر پرگار مباد

ای ز عدل تو رعیت همه در خواب امان

فتنه در عهد همایون تو بیدار مباد

روز هیجا که شهان بار ز لشکر گیرند

رایتت را به جز از فتح و ظفر کار مباد

هفت کودک را در مدرسه عالم قدس

جز به تحصیل ثنایت دل تکرار مباد

اختران را ز سراییدن مدحت فخر است

آسمان را ز پرستیدن تو عار مباد

بر تن هیچ کس از عدل تو بی‌داد نرفت

بر دل هیچ کس از طبع تو آزار مباد

من اگر جز به ثنای تو نفس خواهم زد

نفسم هم‌نفس نافه تاتار مباد

ور دعای تو نگویم ز دل و جان شب و روز

روز در دیده من کم ز شب تار مباد

هر که او منصب اقبال تو نتواند دید

مژه در دیده او جز سر مسمار مباد

گر به جز دور تو در دور دگر خواهد بود

اندر آن دور دگر جنبش دوار مباد