نورس دماوندی » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - در مدح نواب ایرانمداری شیخ علی خان اعتماد الدوله

خنده ی صبح است یا آیینه ی صبح بهار

نسترن خندیده یا گلزار شد پروین نگار

بیدمجنون است یا لیلی پریشان کرده مو

سنبلستان است یا زلف عروسان تتار

جوش ریحان است یا هندو هجوم آورده است

لاله ی حمرا است یا فوج قزلباش بهار

تا کشید از ارغوان زار آتش موسی علم

دارد از نور و صفا عرض تجلی شاخسار

بس که اجزای چمن را کرده گلها محو حسن

نوک هر خار است گویی خامه ی یوسف نگار

نسخه ی فردوس دارد در بغل هر شاخ گل

موج زن شد آبروی کوثر از هر آبشار

تکمه ی پیراهن غلمان بود هر غنچه ای

چین نازابروی حور است موج جویبار

در ادای گوهر افشانی به فرق خاکیان

چون کف ایران مدرای ابر شد بی اختیار

گوهر تاج فتوت شمسه ی کاخ جلال

آفتاب ذروه ی حشمت سپهر اقتدار

معنی آیات رحمت مظهر لطف ازل

شیخ دین فخر الخوانین آصف ایران مدار

نشاه ی صهبای فطرت مشرق خورشید جود

قبله ی اقبال دولت مهر اوج افتخار

اعتماد الدوله ی ایران سمی شیر حق

آنکه باشد خاک راهش کیمیای اعتبار

آن بزرگ صورت و معنی که همتایش ندید

کرد چندانی که چشم خویش احول روزگار

آن قوی حدسی که بی مژگان گشودن خوانده است

هر چه می گردد رقم بر صفحه ی لیل و نهار

آنکه که در روز مصاف از تیغ آتش حمله اش

عقده ی موم است پنداری طلسم کوهسار

آنکه از جوش عطای دست دریا فیض او

غوطه زد درآب گوهر مد خواهش رشته وار

سد اسکندر شود یاجوج غم را یاد او

بس که باشد عهد لطفش با خلایق استوار

خامه در بحر کفم شد ماهی دریای نور

تاشد از حرف ضمیرش صفحه ام خورشید زار

نکته ای چون از حدیث قهر او انشا کنم

در بنانم خامه تحریر گردد ذوالفقار

از قماش حفظ او در کارگاه اتفاق

پرنیان با شعله دارد ارتباط پود و تار

با دل عاشق زپاس نشاه ی انصاف او

کی تواند کرد عرض فتنه چشم مست یار

گر نهالی را به یاد نور رایش پرورند

می دهد تا صبح محشر نوری خورشید بار

موسی دستش چو دست از آستین بیرون کند

در ید بیضای سیم و زر کشد جیب و کنار

بهر تسخیر ممالک هر نفس تدبیر او

می کند بر سوره ی انا فتحنا صبح وار

نقش بندد بر ورق با جان معنی آن حسن

چون به کف گیرد خیالش خامه ی معجز نگار

مستمع را غوطه در دریای گوهر می دهد

بس که باشد گوهر دریای نطقش آبدار

هر که را در دل خیال طبع پرکارش گذشت

سازد از نقش قدم بتخانه ی چین آشکار

بس که گوهر گل کند از قطره های نقطه اش

خامه باشد در کف او چون رگ ابر بهار

می کشد بر نسخه ی سحر ستمگر خط نسخ

با عصای خامه دست او کلیم الله وار

زیر زینش آسمان سیری است کز سرعت بود

کند با جولان شوخش ابلق لیل و نهار

آن سریع السیر کز جولان آتش مشربش

می توان در یک نفس معراج پیما شد دوبار

آهنین سم خیزران دم آتشین رگ برق تک

چرخ پیما عمر جولان کوه تن زیبق قرار

بیستون هیکل صنم سیمای شیرین جلوه ای

کز رُعونت زیبدش از طره ی لیلی جدار

موج طوفان پری هر جلوه ی موزون او

برق عالم سوز جستن جستنش در کار زار

عنبرین یال آتشین طبعی که از حدت بود

گرد راه جلوه اش چون آه عاشق شعله بار

نقطه ها بال پری شد حرف ها مژگان حور

بس که در تحریر وصفش می رود شوخی به کار

آسمان قدر آستانا باذلا دریا کفا

ای که باشد خاک پایت آبروی افتدار

خلق هفت اقلیم را محسودی از لطف ازل

گوهر یکتایی تویی در رشته ی لیل و نهار

چون صلاحت باعث اصلاح کار عالمی است

حارست خیل ملایک حامی ات پروردگار

مصطفی را همچو مقداد و ابوذر در خلوص

شیر حق را همچو سلمان بنده ی پرهیزکار

در حقیقت چون بود ذات تو مستغنی ز وصف

قصه ی درد دلم از حق پذیری گوش دار

چون سپند از آتش تزویر یاران خسته ام

چون گهر در لجه ی لطف تو می گیرم قرار

پیج و تاب از بس که در دام خیال خورده ام

رگ براعضایم چو زلف یار باشد تابدار

خورده ام تا پای خلخالی ز دستان فریب

کرده است از دوری من خاک بر سر اعتبار

بدگهر چون گشت مانع لطف شه را مانده است

گوهرم در قید سنگ آیینه ام در زنگبار

سایه ام چون صبح گردد زرنشان آفتاب

گر شود مهر تو به سیمای بختم نور بار

دیده ام دارد نظر بر مد احسانت که هست

فیض او چون مستی چشم بتان دنباله دار

چون به بال التفات توست هر پرواز من

از سربختم جناح مرحمت را برمدار

چون تو را اوصاف بیرون است از حد قیاس

به که نورس در دعا پیچید زبان اعتذار

تابود در دور فانوس خیال آسمان

تا بود از مهر و مه روشن چراغ اعتبار

مهر اقبال تو تابان باد از بیت الشرف

بر مرادت گردش افلاک و دور روزگار