نسیما از این ناتوان گر توانی
به صد آه و زاری پیامم رسانی
رسان و بگو گویدت بندهای
که ای دیدنت مایه شادمانی
جدا از تو تا چند ای نور دیده
ز مردم نهانی کنم خونفشانی
همه زهر و اشکم ز بیداد تا کی
به کامم ز چشم چشانی فشانی
تو و خنده شکرافشان و پیدا
من و گریه زهر ریز نهانی
تو و گلشن و خندههای عیانی
من و گلخن و گریههای نهانی
نسیما بکن عجز تا میتوانی
ز خاقان بخوان این غزل در نهانی