سرزنش نیست مگر بر دل و بر دیده من
با همه خلق جهان چیده و برچیده من
بزمی از بهر تو آراستهام ساقی کو
میش از خون دل و ساغرش از دیده من
قدمی رنجه نما کش دم رفتن آمد
رحم کن بر من و بر این دل رنجیده من
ناصحی خندهزنان گفت مده دل به بتان
وقت آن است که گریند به خندیده من
جورها رفت به خاقان و سزاوارش بود
جز جفا پیست بگو از تو پسندیده من