ساقی امروز کامرانی کن
شیخ ما وقت شد جوانی کن
سر خط بندگی ز ساقی گیر
رو به میخانه زندگانی کن
عقل هی هوش را نگهبان باش
دیده دل را تو پاسبانی کن
آب حیوان ز لعل ساقی جو
چون خضر عمر جاودانی کن
چهره رز در آب میخانه
ببر از باده ارغوانی کن
نیست سرمایهای به غیر از جان
قسمت بوسه رایگانی کن
آشکارا ز بیم غیر چرا
لطفی ار میکنی نهانی کن
حکم از توست ما اسیر توایم
ما ندانیم هر چه دانی کن
دل از آن تو شد نمیخواهم
هر جفایی که میتوانی کن
ای طبیب از تو زار مینالد
با دل خسته مهربانی کن
مژده ای دل که یار میآید
وقت آن است جان فشانی کن
در دولت به روی ما بگشاد
یار هی بخت شادمانی کن
آفتابی نشسته بر رویت
ای زمین خیز و آسمانی کن
به یکی زخم آمده خاقان
تا توانی تو جان گرانی کن