هر صبح مینالم ز غم هر شام زاری میکنم
وز دیده خونبار خود صد چشمهساری میکنم
در هر چمن هر چشمه چون بیتو نبینم دم به دم
از زندهرود دیدهام صد دجله جاری میکنم
هر جا که بینم بلبلی مینالد از هجر گلی
او را به افغان هر نفس امداد و یاری میکنم
یک بار تیرت گر رسد بر دل من این یک زخم را
آن قدر کاوش میکنم تا زخم کاری میکنم
خاقان به جانان گفت غیر پیشت کجا و من کجا
او خاکساری میکند من جانسپاری میکنم