آخر ای پیمانگسل من یار غمخوار توام
مبتلای محنت و هم خوار و هم زار توام
رحم کن بر جان من ای گلرخ سیمینبدن
زآن که من از گلعذاران چمنخوار توام
چون خرامی از پی نخچیر اندر کوه و دشت
صیدها هستند اما من گرفتار توام
کردهام از می پرستی توبه چون دیدم تو را
باده از بهر چه نوشم مست رخسار توام
میکشی هر دم تو خاقان را به صد خواری و زار
چند گویی بهر دلجویی که دلدار توام