گر میکشی به تیرم دل از تو بر نگیرم
من مرغ پرشکسته در دام تو اسیرم
در روز وصلت ای جان جان را کنم به قربان
تا در شب فراقت هر لحظهای نمیرم
از دست ابروان و مژگان تو چه سازم
آن میکشد کمان و این میزند به تیرم
رحمی و گرنه ترسم آخر تو را بگیرد
این آه زود زودم این صبر دیر دیرم
حسن تو بینهایت شد ای شه نکویان
قدری زکات حسنت میده که من فقیرم
لطفی به من که پیرم شکرانه جوانی
شکرانه جوانی لطفی به من که پیرم
جز آرزوی رویت چیزی نه در خیالم
جز گفتگوی مویت چیزی نه در ضمیرم
گردم ز لعل قندت کی سیر دایه گویی
از آن برید نافم آمیخت آن به شیرم
دوشینه گفت دلبر در محفلی به خاقان
دل برگرفتی از من گفتا مگر بمیرم