راندیم چون ز درت من به ملامت رفتم
تو سلامت که من اکنون به ندامت رفتم
با صد امید برت آمده بودم آخر
دل پر از حسرت و غم زآن قد و قامت رفتم
به درت باز نگردم دگر از جور رقیب
منم آن مرغ اسیری که ز دامت رفتم
کامت این بود که ناکام روم من ز درت
من هم ای دلبر خودکام به کامت رفتم
گفت آن شاه جهان روز درم ای خاقان
گفت خاقان که منم بنده غلامت رفتم