فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۱۰۲

راندیم چون ز درت من به ملامت رفتم

تو سلامت که من اکنون به ندامت رفتم

با صد امید برت آمده بودم آخر

دل پر از حسرت و غم زآن قد و قامت رفتم

به درت باز نگردم دگر از جور رقیب

منم آن مرغ اسیری که ز دامت رفتم

کامت این بود که ناکام روم من ز درت

من هم ای دلبر خودکام به کامت رفتم

گفت آن شاه جهان روز درم ای خاقان

گفت خاقان که منم بنده غلامت رفتم