نیست بر عاشق بیدل نظرش
نظری جانب حسرت نگرش
سرو من گل ثمر اورده ببین
نرسد دست خزان بر ثمرش
جان به لب آمده ای کاش دمی
به لب آرم لب همچون شکرش
خاک راهی که بر او میگذرد
شود اکشیر گر افتد نظرش
کمر قتل دو عالم بسته
نرسد دست کسی بر کمرش
گر رسیدی به وصالت یعقوب
رفتی از یاد غم صد پسرش
بخت آن روز هم آغوشم بود
ای خوش آن روز که بودم به برش
چاک شد سینه خاقان از غم
عشق این است عزیزان ثمرش