اگر یک جرعه از دستت کنم نوش
شوم تا حشر از آن می مست و مدهوش
فراموشت ششدم من گر چه اما
نخواهی شد ز یاد من فراموش
رسید آن مه به عزم صید دلها
کمند عنبرینش بر سر دوش
دو گیسویش به سان سنبل تر
پریشان ساخته اندر بناگوش
ز عمر خویش خواهم برد لذت
اگر روزی کشم او را در آغوش
نسیما رو سوی جانان و از من
بگو کای سروقد ماه قصبپوش
آگر آیی در آغوشم ببوسم
گهت رخ گاه زلف و گه بناگوش