پیری رسید و عهد جوانی تمام شد
صبح امید من به تمنات شام شد
تا زندهام دگر نرود چشم من به خواب
شبهای هجر خواب به چشمم حرام شد
نامش مباد در صف رندان روزگار
آن عاشقی که در پی ناموس و نام شد
صد جام جام به عشوه ساقی نمیدهم
ما را که کنج میکده اکنون مقام شد
دیگر نگه نکردی و خون شد ز غصه بین
وحشیدلی که از نگهی با تو رام شد
یک بار تیغ کین نکشی بر هلاک غیر
شمشیر روزگار مگر در نیام شد
تا بر سمند ناز نشستی به دلبری
از دست دلبران همه یک جا لگام شد
افتاد رفته رفته به دام بلا بلی
مرغی که دانه خواست گرفتار دام شد
یا زور یا به زر شده خلقی غلام تو
خاقان ببین که بیزر و زورت غلام شد