فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۷۴

مرا به قهر نکشت و ز لطف می‌راند

به رغم دشمنم امروز دوست می‌خواند

چه لذت است خضر را ز چشمه حیوان

کسی که کشته تیغ تو گشت می‌داند

نه آدمی نه ملک هیچ کس شبیه تو نیست

که در مثال بگویم به یار می‌ماند

سپهر مرتبه‌‌ای تو که چرخ را شب و روز

به کام خویش چو توسن به راه می‌راند

تفاوتی نکند گر برند خاقان را

به دیر یا به حرم هر دو یار می‌خواند