غم جانان بلای جان من شد
بلای جان من جانان من شد
چو جان در سینهاش پروردم اول
ولی آخر بلای جان من شد
مسلمانان حذر زآن نامسلمان
که عشقش آتش ایمان من شد
چنان حیران رویش ماند چشمم
که چشم آسمان حیران من شد
بگو ای باد آن سرو چمان را
چمن بیروی تو زندان من شد
ز هجرت خون دل چون رود جیحون
روان از دیده بر دامان من شد
ز بس کردم فغان و ناله خاقان
فلک در ناله از افغان من شد