مهم پوشید سرخ و خنجری هم بر میان دارد
یقینم شد که او آهنگ قتل عاشقان دارد
به یک تیر نگاهم آن پری در خاک و خون افکند
عجب دست آن کمان ابروی بر تیر و کمان دارد
چه بیرحم است دزد غمزه پنهانی آن مه
که دل را از برم دزدید و اکنون قصد جان دارد
به غیر از کاکلی کآن هم چو زلف او پریشان است
کجا بیگانهای اندر آن دلستان دارد
فغان و آه خاقان است از دست نگارینت
همه شب تا سحر از دستت این آه و فغان دارد