فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۶۷

مهم پوشید سرخ و خنجری هم بر میان دارد

یقینم شد که او آهنگ قتل عاشقان دارد

به یک تیر نگاهم آن پری در خاک و خون افکند

عجب دست آن کمان ابروی بر تیر و کمان دارد

چه بی‌رحم است دزد غمزه پنهانی آن مه

که دل را از برم دزدید و اکنون قصد جان دارد

به غیر از کاکلی کآن هم چو زلف او پریشان است

کجا بیگانه‌ای اندر آن دلستان دارد

فغان و آه خاقان است از دست نگارینت

همه شب تا سحر از دستت این آه و فغان دارد