آن نامسلمان از جفا کافر مسلمان میکند
با کفر زلف خویشتن دعوی ایمان میکند
کی یار بلغاری کند ترکانه قصد جان کس
زاین سان که قصد جان من دلدار کاشان میکند
با تیر مژگان میکشد بس شهسواران را به خون
آن دلبر ابرو کمان چون قصد میدان میکند
روز مه و خورشید را چون زلف خود سازد سپر
هر گه که جعد خویشتن بر رخ پریشان میکند
با گل جدا از روی تو میلی ندارد هر دمی
خاقان چو دامان پر ز گل از چشم گریان میکند