بتی دارم که آیین مسلمانی نمیداند
کشد گر صد چو من عاشق پشیمانی نمیداند
رموز مهربانی و وفاداری نمیفهمد
بجز عاشقکشی آن ماه کنعانی نمیداند
ره یاری طریق دوستداریها نمیپوید
به غیر از جور و کین آن دلبر جانی نمیداند
عیان گوید که بوست میدهم اما چه سود از این
که خلوت رفتن و آن سر پنهانی نمیداند
چنان شوخ قلندر مشربی باشد کز استغنا
به چیزی شوکت خاقان و خاقانی نمیداند