ز من رمیده و از یار نیز در کار است
عجب دلی که از او جان و جسم بیزار است
نه همدمی نه رفیقی نه مونسی نه کسی
شب فراق توام یار چشم خونبار است
حرام بیتو مرا سیر گلستان باشد
جهان به پیش جهانبین من همه خار است
دلت مباد ز جور سپهر آزرده
بپرس حال دلی را که سخت بیمار است
من آن نیم که ز دل قید مهر بردارم
بدام زلف تو گر عالمی گرفتار است
ز کفر زلف تو تنها نه من شدم کافر
چه سبحهها که ز عشقت بدل به زنار است
دلم ز لعل لبت بوسهای تمنا کرد
ز چشم مست تو ترسد که سخت عیار است
من آن دلی که به صد یوسفش نمیدادم
عزیز من ز جفای تو روز و شب خوار است
بپرس یک نفسی حال زار خاقان را
به خواب چشم تو و چشم من گهربار است