در غمش آخر کنم عالم خراب
بس که چون جیجون رود از دیده آب
کوی جانان میوری کفر است کفر
شب روان عشق را در دیده خواب
یاد لعل میپرستت چون کنم
خون دل خواهم کشیدن چون شراب
مژدهای از مقدم جانان رسید
ای دل شوریده گشتی کامیاب
آنقدر بیداد کردی عاقبت
چشمه چشمم شد از هجرت سراب
این منم جانا که هر شب میکشم
ناله از دل در غمت همچون رباب
تیغ کین هر گه که میآری برون
چرخ میافتد چو دل در اضطراب
چون نسوزم من که عالم سوختند
نسر طایر زآتش عشقت کباب
باز خاقان برقعش بر چهره بین
آفتابی کرده پنهان در سحاب