نشسته بر سر راهم به انتظار امشب
که تا شوم به وصال تو کامکار امشب
نبود هیچگهت بر من غریب گذار
مگر تو را ز غلط شد مرا گذار امشب
ربودی از دل من جان من قرار و توان
منم چنین ز تو ای ماه بیقرار امشب
ز سوز عشق تو ای شمع بزم جان دادم
دلی پر آتش و چشمی سرشکبار امشب
توان شهی که تو را بندهای چو خاقان است
تویی به کشور جان صاحب اختیار امشب