فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

تو مگو گناه‌کاری بکشم به هر چه خواهی

که به کیش خوب‌رویان گنه است بی‌گناهی

سپه غمت ز هر سو به دلم هجوم کرده

چو هجوم روستایی به سرای پادشاهی

تو شهی به تو مسلم همه کشور نکویی

به تو روی داد خواهان به امید دادخواهی

گنهم ز حد برون شد تو مگر ز لطف بخشی

به درت نهاده‌ام رو به هزار روسیاهی

به دل و جان زارم بکن آنچه می‌توانی

تو و جورهای بی‌حد من و آه صبح‌گاهی

ز غم تو ای ستمگر دل من ز غصه خون شد

نکنی اگر تو باور دهد اشک من گواهی

تو مکن جفا به خاقان که رسیده از جفایت

تف آه او به ماه و نم اشک او به ماهی