تو مگو گناهکاری بکشم به هر چه خواهی
که به کیش خوبرویان گنه است بیگناهی
سپه غمت ز هر سو به دلم هجوم کرده
چو هجوم روستایی به سرای پادشاهی
تو شهی به تو مسلم همه کشور نکویی
به تو روی داد خواهان به امید دادخواهی
گنهم ز حد برون شد تو مگر ز لطف بخشی
به درت نهادهام رو به هزار روسیاهی
به دل و جان زارم بکن آنچه میتوانی
تو و جورهای بیحد من و آه صبحگاهی
ز غم تو ای ستمگر دل من ز غصه خون شد
نکنی اگر تو باور دهد اشک من گواهی
تو مکن جفا به خاقان که رسیده از جفایت
تف آه او به ماه و نم اشک او به ماهی