فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

تا عهد دوستی تو به اغیار بسته‌ای

شمشیر کین به قتل من زار بسته‌ای

عالم همه ز جور تو زنار بسته‌اند

یا رب تو از جفای که زنار بسته‌ای

زاغ و زغن به باغ تو ای باغبان و در

بر روی بلبلان دل‌افگار بسته‌ای

گویا که تلخ‌کامی من دیده‌ای در این

کز حرف تلخ لعل شکربار بسته‌ای

ای آدمی‌پسر تو پری نیستی چرا

بر ما ره نظاره پری‌وار بسته‌ای

روزم چو شام هجر سیه کرده‌ای چرا

زنگار خط به عارض گلنار بسته‌ای

خاقان عنان صبر ز دست تو هجر برد

تا دل بر آن دو طره طرار بسته‌ای