باده لعل تو را بادهپرستان تشنه
جان جانانی و جان باشدت از جان تشنه
در دندان و عقیق لب تو سیرابند
هم بدان بحر بود تشنه و هم کان تشنه
حسن پر آب تو چون دیده تماشا نکند
که بدان آب بود دیده و مژگان تشنه
شهرت چشمه نوشت که به ظلمات رسید
زآن سبب گشت به آن چشمه حیوان تشنه
گر دهی تشنهلبان را ز لب خو دم آب
نیست در بادیه عشق تو خاقان تشنه