فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹

مملکت دل گرفت حسن جهان‌گیر تو

گر بکشی بنده‌ایم گردن و شمشیر تو

سینه هدف ساختم پیش تو من سال‌ها

ماند به دل عاقبت حسرت یک تیر تو

بنده تو خسروان بندگیت خسروی‌ست

از همه غم فارغ است بسته زنجیر تو

گر بنوازی ز لطف ور بکشی ز انتظار

دست جزع بر دعا چشم به تقدیر تو

گشت به تو مهربان از همه خلق جهان

کرد اثر عاقبت ناله‌ شب‌گیر تو

یا به وصالم بخوان یا ز فراقم بکش

چیست در این مصلحت این همه تاخیر تو

گر به سنانش کشی منت خاقان ز تو

ور به خدنگش زنی دولت نخچیر تو