ملک دلها چون از آن توست غمخواری بکن
پادشاها کشور خود را پرستاری بکن
هر کجا جای تو باشد روی عالم سوی اوست
کعبه دل را ز لطف خویش معماری بکن
دست و بازویت بنازم داغها دارم به دل
تا توانی بر دل زارم دلآزاری بکن
دل بهای بوسه جان را ببر تا جان دهد
این مسلمان را از آن کافر خریداری بکن
یه به بیمارت جفا از حد ببر تا جان دهد
یا به بالینش بیا فکر پرستاری بکن
نیست در عالم ولی گو در خم زلف تو نیست
هر کجا یابی دلی زآن طره طراری بکن
از پی قتل اسیران دگر از من گذشت
یار چون یاری نکرد ای بخت بد یاری بکن
تا ز رنگ زرد من ظاهر نگردد درد من
چهره را از خون دل ای دیده گلناری بکن
دین و دنیا باختی سر نیز در راهش فکن
تا توانی در رهش خاقان سبکباری بکن