فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰

بی‌داد و ظلم و جور و جفا و ستم ببین

زخمی که زد به سینه صید حرم ببین

شد سرنگون ز آه من این چرخ چنبری

عالم خراب کرده ز توفان غم ببین

ملک دلم ز ناز و کرشمه گرفته است

از هر طرف کشیده سپاه و حشم ببین

بگرفت و گشت و داد به تاراج عالمی

قدرت ببین و حکم ببین و ستم ببین

بازش هوای ملک تویی در سر اوفتاد

لشکر کشید و رفت به دورش علم ببین

خواهی که سر غیب شود بر تو آشکار

زاهد برو به میکده و جام جم ببین

خاقان چو می‌رسد پی قتلت نگاه کن

تا چند عشوه می‌‌نگری جلوه هم ببین