به دل مهر روی تو آکندهام
به شاهنشهی مر تو را بندهام
بیا بر سرم تا تماشا کنی
گهرها ز مژگان پراکندهام
به دل داغ تو دارم از روزگار
به گردن کمند تو تازندهام
تو بخشندهای مر سزاوار را
به تن گر سقرلات و گر ژندهام
به بازوی این زال رستمشکار
کمندی ز گیسویت افکندهام
به شمشیر حاجت نباشد که من
به مهر تو دل از جهان کندهام
ز دیر و حرم هر دو برگشتهام
نوای دگر زد نوازندهام
فریبی عجب دادم آخر ببین
به بازیگری چرخ بازندهام
مکن ناز گفتم چه خوش گفت یار
که خاقان به بخت تو نازندهام