فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹

نعمت هر دو جهان را به تو سودا کردم

از خدا آن چه نبایست تمنا کردم

گشت سرمایه امید نجات دو جهان

ان چه در دایره عشق تو پیدا کردم

لطف فرمود به من در دو جهان ایزد پاک

جز وصال تو از او هر چه تمنا کردم

برقع از روی تو افتاد جمالت دیدم

خوش بهشتی که من امروز تماشا کردم

به نشد چاره دردم چه کنم درد دلم

عمر‌ها بر دل بیمار مداوا کردم

گر کشی ور بنوازی چه تفاوت دارد

زهر از دست تو با خویش گوارا کردم

ظلم‌های تو ز صد رفت به خاقان اما

همچو ایوب به درد تو مدارا کردم